بدن به مثابه میدان جنگ استثمار نمادین زن در روایت ترانه علیدوستی
بلاگ سان: مستند جدید پگاه آهنگرانی با روایت ترانه علیدوستی، زنان ایرانی را به بدن و حجاب تقلیل می دهد و دغدغه های واقعی شان را نادیده می گیرد.
خبرگزاری مهر، گروه جامعه؛
بعد از گذشت سه سال از جریان فوت مهسا امینی و وقایع در رابطه با آن، مستندی به کارگردانی پگاه آهنگرانی از شبکه بی بی سی فارسی منتشر گردید که روایت ترانه علیدوستی از دستگیری و زندان در آن زمان را با تأکید بر ابعاد احساسی آن روایت می کند. این مستند ادعا می کند روایت گر «انقلاب زنانه» در ایران است و تلاش می کند با محوریت تجربه شخصی علیدوستی، معضلات زنان ایرانی را در قالب کنش های اعتراضی و کشف حجاب بازنمایی کند. سازندگان مستند صراحتاً این پیام را بازگو می کنند که تنها با حذف روسری و حضور بی حجاب در جامعه، زنان می توانند نماینده تغییر و انقلاب باشند.
حال پرسش اصلی این است: آیا این مستند واقعا به دغدغه های زنان ایرانی بعد از انقلاب اسلامی پرداخته است؟
وقتی برانگیختن احساسات و حس ترحم جای تحلیل حقیقی را می گیرد
مستند جدید پگاه آهنگرانی با روایت ترانه علیدوستی، مخاطب را مستقیم به دل تجربه های شخصی او می برد؛ از کشف حجاب و ترس، تا بیماری و زندان. روایت به طور عمده یک مونولوگ اول شخص است که میان خاطره، اعتراف و شهادت تاریخی حرکت می کند و حس فوریت و بی واسطگی را القا می کند.
این «آشفتگی کنترل شده» تکنیکی معمول در مستندهای سیاسی است: همزمان اعتبار احساسی می سازد و مخاطب را با تجربه سوژه همراه می کند. سازندگان تلاش دارند تجربه فردی را به کل جنبش زنان تعمیم دهند و علیدوستی را از سلبریتی به «نمونه یک زن فعال سیاسی» تبدیل کنند.
با این حال، روایت زنان دیگر، خصوصاً از طبقات فرودست و شهرستان ها، در سایه کم رنگ می شود. نتیجه آن است که مستند بالاتر از آنکه تحلیل چندلایه عرضه نماید، کارکردی بسیج کننده پیدا می کند؛ احساسات مخاطب بر تجربه حقیقی و متنوع زنان ایرانی غالب می شود و محور روایت، بدن و کشف حجاب است. این تقلیل گرایی تضاد میان «نمایش قسمتی از زنان» و ادعای «انقلاب زنانه» را پررنگ تر می کند.
چگونه یک مستند سیاسی، مساله زن ایرانی را به «کشف حجاب» تقلیل می دهد؟
در این روایت، کشف حجاب نه انتخاب شخصی، بلکه کنشی نمادین و سیاسی معرفی می شود؛ عملی که بگفته سازندگان، نشانه «هم زمانی با جامعه» و «انقلاب زنانه» است. بدن زن به میدان تقابل دولت و جامعه بدل شده و آزادی، بیشتر در ظاهر و پوشش معنا می یابد. لحظه اوج مستند هم نه تغییر حقیقی شرایط زندگی زنان، بلکه برداشتن روسری و حضور بی حجاب در فضاهای عمومی است.
مسئله اما از همین جا شروع می شود: تمرکز افراطی بر بدن و پوشش، عملا مساله زنان را به حجاب فرو کاهش می دهد. تجربه نشان داده که حتی در جوامعی با حجاب آزاد یا بدون حجاب، مشکلات زنان با تغییر پوشش حل نمی شود؛ حجاب نه ریشه اصلی مسایل زنان است و نه حذف آن چاره جامع به شمار می آید.
این رویکرد، هرچند ممکنست از دید برخی جریان های فمینیستی غربی «عاملیت زن» تعبیر شود، در عمل تجربه زیسته زنان ایرانی را به کنشی نمادین تقلیل می دهد و پیچیدگی حقیقت اجتماعی آنان را نادیده می گیرد. نتیجه نهائی این است که مستند بالاتر از بازنمایی جامع وضعیت زنان، اطلاعیه ای هویتی از طرف یک طبقه خاص را عرضه می کند.
سیاست بدن یا شیءانگاری؟ زن ابزار تسویه حساب سیاسی
محور اصلی مستند نه سیاست و مطالبات اجتماعی حقیقی زنان، بلکه «بدن زن» است؛ بدنی که در روایت فیلم به میدان تقابل دولت و جامعه تبدیل گشته و کشف حجاب به نماد آزادی و اعتراض بدل می شود. مو، پوشش، بیماری، زندان، مادری و لطمه جسمی، که با تأکید افراطی تصویر بر بیماری پوستی راوی تکمیل می شود. این همان چیزی است که در ادبیات فمینیستی «سیاست بدن» خوانده می شود؛ جایی که قدرت و مقاومت هر دو در سطح بدن تعریف می شوند.
این مدل سیاست بدن، زن را عملا به «بدن نمادین» تقلیل می دهد و او را در نقش سوژه ای برای اعتراض نمادین و رسانه ای قرار می دهد. تمرکز افراطی بر بی حجابی و ظاهر زن، خطر بازتولید شیءانگاری او را افزایش می دهد؛ زنی که تجربه زیسته و کنش اجتماعی حقیقی اش فراموش می شود و حضورش در متن، به طور عمده تابع نمادهایی مانند روسری و پوشش است.
در این چارچوب حجاب، در حقیقت، نه محدودکننده بلکه عاملی برای مصون ماندن از سوءاستفاده از زن و زمینه ساز حضور فعال اجتماعی است؛ چیزی که در این مستند نادیده گرفته شده است. به این ترتیب، بازنمایی زنان در مستند محدود به کنش های نمادین شهری شده و تجربه حقیقی و گسترده زنان ایرانی، با تنوع طبقاتی، جغرافیایی و اجتماعی، عملا حذف گردیده است.
ابزار یا سوژه؟ زن ایرانی، قربانی پروپاگاندا
یکی از ضعف های آشکار مستند، ناتوانی در بازنمایی تنوع حقیقی زنان ایرانی است. روایت فیلم بگونه ای پیش می رود که «زن معترض بی حجاب شهری» کم کم به معادل «زن ایرانی» تبدیل می شود؛ گویی تمام زنان ایران تجربه ای یکدست و همگن دارند که در خیابان و در تقابل نمادین با حجاب خلاصه می شود. در حالیکه حقیقت اجتماعی زنان ایران بسیار متنوع است و نمی توان آنرا به یک الگوی واحد فروکاست.
اکثریت زنان ایران، خصوصاً در شهرستان ها و مناطق غیرمرکزی، هنوز حجاب دارند و همزمان در عرصه های اجتماعی، اقتصادی، آموزشی و فرهنگی فعال اند. این زنان الزاماً درگیر کنش خیابانی یا اعتراضات نمادین نیستند و دغدغه های اصلی شان امنیت شغلی، معیشت، آینده فرزندان، سلامت روان و تعارض نقش های خانوادگی و اجتماعی است. در عین حال، در مستند، این اکثریت یا اساساً دیده نمی شوند یا تنها به عنوان «پس زمینه خاموش» حضور دارند، نه سوژه هایی با صدا، تجربه و عاملیت مستقل.
این محدودیت تنها یک نقص روایی نیست؛ بلکه نشان دهنده سوگیری طبقاتی و جغرافیایی است. زن حاضر در روایت، معمولا طبقه متوسط، ساکن شهر های بزرگ و رسانه ای است و تجربه او به عنوان نماینده کل زنان ایران عرضه می شود، در حالیکه زنان روستایی، کارگر، معلم، پرستار یا زنان محجبه فعال اجتماعی، امکان سخنگویی مستقل ندارند. گویی کنش سیاسی زن تنها زمانی معنا پیدا می کند که با بدن و پوشش او گره بخورد.
در همین چارچوب، اگر مستند واقعا دغدغه مند مسایل زنان در ایران بعد از انقلاب بود، ناگزیر باید به کلان مسایل حقیقی آنان می پرداخت؛ مسائلی که در روایت عملا غایب اند. عدالت اقتصادی و امنیت معیشتی زنان، همچون وضعیت زنان سرپرست خانوار، نابرابری دستمزد، اشتغال غیررسمی و فقر زنانه در حاشیه شهرها و روستاها، از مهم ترین چالش های امروز زنان ایران است؛ همینطور حقیقت زندگی زنان ایرانی، تلفیقی از اشتغال، مادری و مسئولیت خانه است که بیشتر با حداقل حمایت اجتماعی همراه است؛ مسائلی چون تعارض نقش ها، فرسودگی روانی و حمایت های قانونی، در روایت جایی ندارند و تنها لحظات احساسی مادری در وضعیت بازداشت برجسته می شود، نه مادری به مثابه یک مساله ساختاری.
خشونت خانگی، ضعف حمایت های حقوقی و عرف های مردسالارانه، از دیگر مسایل جدی زنان است که به علت تمرکز مستند بر تقابل سیاسی، نادیده گرفته می شود. آموزش، سلامت روان، کرامت انسانی و امید اجتماعی زنان نیز به حاشیه رانده شده اند و سلامت زن صرفا در قالب «بدن لطمه دیده معترض» دیده می شود، نه به عنوان زیستی پیچیده و چندبعدی.
حجاب، در این روایت، نه انتخاب فردی و نه عامل سرکوب، بلکه به ابزاری برای جلب توجه رسانه ای و حفظ بحران تبدیل گشته است. در مقابل، زنان متدین و محجبه، زنان شاغل در آموزش و سلامت، و فعالین اجتماعی نادیده گرفته می شوند. زن در این مستند هم زمان قهرمان، قربانی و سوخت پروژه سیاسی است؛ الگویی که نه به رهایی حقیقی می رسد و نه وضعیت پایدار و بهبود زندگی زنان را رقم می زند، بلکه آنها را در چرخه ای از مصرف نمادین و سیاسی گرفتار می کند.
اگر هدف مستند بهبود وضعیت زنان بود، می توانست مطالبات حقوقی مشخص، اصلاحات قانونی، برجسته کردن الگوهای موفق زن، یا فشار برای سیاستهای حمایتی و گفتگو با طیف های مختلف زنان را دنبال کند. اما روایت هیچ مسیر اصلاحی یا افق قابل تحقق نشان نمی دهد و بالاتر از هر چیز به بازتولید بحران و التهاب متکی است.
زنان حقیقی ایران هنوز در قاب سینما غایب اند
ترانه علیدوستی در مستند می گوید: «تا شبیه جامعه نباشم، سینما دیگر سینما نیست.» و این مساله که ناچار است در سینمای ایران اندک حجابی را قبول کند را عامل جدایی خود از این سینما معرفی می کند. فارغ از این که حجاب بهانه ای برای مهره ای سوخته و به حاشیه رانده شده است، علیدوستی به جهت بیماری هم دیگر در سینما کارکردی ندارد. اما با روایت احساسی و مظلوم نمایی این فاصله از سینما را مصادره به مطلوب می کند.
اما در توضیح این که «سینما باید تجربه حقیقی مردم را نشان دهد، باید اظهار داشت که تاریخ سینمای ایران نشان داده است که بازنمایی زن همیشه محدود بوده و غالباً به قشری خاص کاهش پیدا کرده است. بعد از انقلاب، با کنار زدن زن جنسی شده، سینما فرصت تازه ای برای دیده شدن زنان پیدا کرد، اما این فرصت به بازنمایی حقیقی و متکثر زن ایرانی منجر نشد.
تناقض آشکار مستند، زمانی روشن می شود که آنرا با سینمای قبل از انقلاب مقایسه نماییم. سوال اینجاست که با منطق خانم علیدوستی فیلم های دهه های ۴۰ و ۵۰، با وجود محدود نبودن حجاب و نمایش روابط آزاد، آیا واقعا زندگی زنان ایران را بازتاب می دادند؟ پاسخ روشن است: خیر. زنان فیلمها به طور عمده شهری، طبقه متوسط یا بالاتر بودند، پوشش کوتاه و روابط آزاد داشتند، اما اکثریت زنان ایرانی محجبه بودند، در شهرستان ها زندگی می کردند یا نقش های کارگری و خانوادگی متفاوت داشتند و خانواده های سنتی خویش را در این تصاویر نمی یافتند. به این معنا، سینمای قبل از انقلاب نیز تصویری محدود و تحقیرشده از زنان و گاه حتی صرفا زن روسپی خانه را عرضه می داد، نه بازنمایی حقیقی جامعه.
در کل، بازنمایی زن در سینمای ایران همواره ناقص و محدود بوده است؛ چه قبل از انقلاب، چه بعد از آن. زن غالباً در نقش های کلیشه ای، عاطفی یا حاشیه ای ظاهر شده و کنش قدرتمند، اجتماعی و متنوع زنان ایرانی مجال بروز نیافته است.
این مستند با پیش فرضی حرکت می کند که «زن اگر با حجاب باشد نمی تواند خود حقیقی اش را نشان دهد» و تمرکز حدودا کامل خویش را بر کشف حجاب می گذارد. نتیجه این می شود که هیچ کنش ساختاری، حرفه ای یا فرهنگی حقیقی برای زنان ترسیم نمی شود و فمینیسم عرضه شده، تنها نمادین و تقلیل یافته باقی می ماند.
بازی در نقش دلسوز زنان؛ قهرمان سازی پوشالی
در نهایت، این مستند بالاتر از آنکه بازتاب دهنده دغدغه های حقیقی و متنوع زنان ایرانی باشد، آنان را به ابزاری برای پیشبرد یک روایت سیاسی تقلیل می دهد. در این چارچوب، کنشگری زنانه نه به مفهوم مسئولیت اجتماعی، سازمان دهی و تغییر ساختاری، بلکه در قالب «زن عصبانی، سرکش و معترض» تعریف می شود؛ شبیه به زنی که به پدرش سیلی می زند. این روایت خشم و هیجان فردی را جای کنش مؤثر می نشاند. روایت ترانه علیدوستی از زندان و فشار، با اغراق احساسی و گاه کاریکاتوری، تلاش می کند از او چهره ای قهرمانانه بسازد؛ قهرمانی که کنش حقیقی اش در برداشتن روسری و چند پیام توییتری خلاصه می شود و حتی بیماری شخصی نیز در همین چارچوب به نظام حاکم نسبت داده می شود.
تمرکز افراطی مستند بر کشف حجاب و بحران های نمادین، احساسات و ترحم مخاطب را برمی انگیزد و سازندگان را در نقش «دلسوز زن ایرانی» قرار می دهد، اما هیچ برنامه عملی، مطالبه حقوقی مشخص یا مسیر حقیقی برای بهبود وضعیت زنان ترسیم نمی نماید. حجاب در این روایت، ساده ترین و رسانه ای ترین نقطه تقابل سیاسی است؛ انتخابی پرسر و صدا که مسایل حقیقی و ساختاری زنان را به حاشیه می راند. سرانجام، زن ایرانی نه به عنوان سوژه تحول اجتماعی، بلکه به مثابه ابزاری برای بازتولید بحران و تقابل سیاسی بازنمایی می شود. به طور خلاصه، مو، پوشش، بیماری، زندان، مادری و لطمه جسمی، که با تاکید افراطی تصویر بر بیماری پوستی راوی تکمیل می شود. این همان چیزی است که در ادبیات فمینیستی سیاست بدن خوانده می شود؛ جایی که قدرت و مقاومت هر دو در سطح بدن تعریف می شوند. ترانه علیدوستی در مستند می گوید: تا شبیه جامعه نباشم، سینما دیگر سینما نیست.
منبع: blogsun.ir
این پست بلاگ سان را می پسندید؟
(0)
(0)
تازه ترین پستهای مرتبط
نظرات کاربران بلاگ سان در مورد این مطلب